شعر طنز مهمان بی انصاف

الا مهمان نگه بر ساعتت کن

برو فکری برای عادتت کن


نشستی همچنان مشغول خوردن

بکن رحمی به جیب خالی من


نمیدانی مگر میوه گران است

گلابی نرخ آن تا کهکشان است


گز و سوهان و گردو یا که پسته

بریزی در شکم هی بسته بسته!


دگر در خانه ام چیزی ندارم

دو دستی آورم نزدت گذارم


ندیدم تا کنون این گونه مهمان 

عجب غارتگری هستی به دوران


یکی از بچه هایت , بچه ام کشت

ز بس که می زند بر کله اش مشت


یکی از آن وروجک های شیطون

شده آویز پنکه عین میمون


دوتا لیوان شکسته دختر تو

شکسته استکان ها همسر تو


تو گویی زلزله آمد در اینجا

که این سان گشته وضع خانه ی ما


اگر مهمان حبیب حق تعالی ست

چرا از دست آن امروزه غوغاست!

 

شاعر : راشد انصاری

/ 2 نظر / 528 بازدید
zahra

سلام خوب بود استفاده کردم ممنون

yasamin

خیلی قشنگ بود!! دقیقا حرف دل منو زد[شوخی]