داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
شعر طنز
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

همسایه ی بالایی ما مشتی ماشالاست

یک زلزله با ریشتر و قدرت بالاست

در حنجره جز نعره و فریاد ندارد

شاید بتوان گفت که یک خرس بدآواست

هر روز الم شنگه بپا می کند این مرد

هر روز دراین ساختمان، قائله پر پاست

در کل وجودش دو سه مثقال ادب نیست

آثار تُفش بر سر هر پله هویداست

ماشین خودش را کج و بد می زند از قصد

تا این که بدانیم که او صاحب مزداست

با شُرت و عرق گیر ،همه ش توی حیاط است

انگار که در رامسر و ساحل دریاست

در را که به هم می زند این آدم خر زور

اسباب پس افتادن  و یک سکته مهیاست

دارد دو سه جین بچه ،همه اِ ند شرارت

این مجتمع ما کُپیِ  محشر کبراست

با همتشان، نرده شده سُر سُره  ای توپ

آن جنگل مولا که شنیدید همین جاست

کو جرات یک  گوشزد و حرف و تذکر

او گنده ترین،غول ترین آدم دنیاست

تا نیمه شب ای وای که از فیض حضورش

در واحدشان، جنگ و کتک کاری و دعواست

 یک جور که انگار لودر آمده باشد

دیریست که این سقف ،ترک خورده ی آنهاست

اسقاطی و فرسوده شد اعصاب و روانم

آثار روانی شدنم، روشن و پیداست

شاید بتوان گفت که خوشبخت ترین فرد

آن است که بی هیچ غمی  صاحب ویلاست