داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
شعر طنز
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
 

اسم و رسم این لیسانسم خوشگل است
وانگهی ، این درس خواندن ، مشکل است
***
اخذ مدرک ،دارد بدین سان دَنگ و فَنگ
از برای اخذ آن  یا رب ، می باید کلنگ
***
من که مردم تا که گیرم مدرکم
پنج ماه رفتم تا که اومد مدرکم
***
فاصـــــــله از این اتاق تا آن اتاق
نیم متر بیشتر نبودست از فراق
***
هر کســــــــــــــــــــی باید که امضایی فزود
بر رخ و پرونده ام هم ،یک نگاهی می نمود
***
اول می گفتند همه ، تبریک داری ای عزیز !
دارد نقــــــــص این پرونده ات ،دانی تو نیز ؟
***
بخش مالی گفت :فیش پرداختی کجاست ؟
بار دیگر گفت : این فیشت خطاســت !
***
تا توانی زودتر تکمیــــــل کن پرونده را
الان برو فردا بیا ،کم بگیر وقتِ بنده را
***
چون گردن من هم ز مو باریک تـــر است
هر چه گفت، گفتم:که حق با دکتر است
***
من رفتم و فرداش با شوقـی دگر
من آمدم در پیش یک شخص دگر
***
یک نگاهی بر جنــــــــاب بنده کرد
نیم نگاهی هم به این پرونده کرد
***
این یکی می گفت یک ماه دگر
زنگ بزن ، شایــد که افتد کارگر
***
من رفتم و سر را به زیر انداختند
شک نکن ،کارم عقــــب انداختند
***
مـــــــــاه بعدی آمدو گویی زمان تسهیل شد
پیش خود گفتم که حتما" کارمان تکمیل شد
***
باز می گفتند که کار در دست اقدام است عزیز
تو مگر نشنیده ای این کار دشــــــوار است عزیز
***
باز برو بعدا" بیا شایـــــــــــــد که کار انجام شود
ساده بودم من که می گفتم که کار انجام شود
***
رفتم و برگشتم و باز هم ،هی این چنین
رفتم و برگشتم و باز هم ،هی این چنین
***
یکی دو انسان یافت شد در راه ما
آخ چه لطفـــــی کرده اند در کار ما
***
عاقبت این مهر آخر را همین هفته زدند
به چه نقش خوشــــــــگلی با مهر زدند
***
جاده دوستی رسید بر مدرکش
لاجَرَم شعری سرود بر مدرکش
***
خند و خندان، شاد وشادان گشت او
چون تموم شد،گشته است سرمست او
***
فاش می گویم و از گفته خود دلشـــــــــــادم
بنده ی مدرک خود بودم واکنون بنده ای آزادم
***
تا که آید مدرکی،جان بر لــب است
شوق این مدرک به مانند گل است
***
در نهایت یک دعای کوچکی دارم عزیز
دوست من، لطفا" بگو آمیـــــــن تو نیز
***
هر کسی از لطف کارم پیش برد
از کرم یا رب ،تو کارش پیش برد