داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
شعر طنز کفش
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
 

کفش یادگاری مرا هست کفشی ز عصر حجر
که میراث مانده ز جد پدر شریک غمش بوده و شادیش
 به پا کرده در جشن دامادیش خدایش بیامرزد آن زنده یاد
 که از خود هم این ارث بر جا نهاد چو هی میبرم پیش هر پینه دوز
 ز مغزش پریده است برق و فیوز! بود چون که جان سخت چون کرگدن
 بپوشم به هر گاه و بیگاه من هر آنچه ز وزنش گویم کم است
 که سنگین چنان کله رستم است ز پایم بود چند سانتی گشاد
چو پاپوش افراسیاب و قباد مرتب به پایم لخ لخ کند
 ندارد چو کف پای من یخ کند ز بس خورده اقسام واکس و پماد
 مرا رنگ اصلش نیاید به یاد ولی من ز بابای جنت پناه
 شنیدم که رنگش بوده سیاه بسی نعل خورده است بر تخت آن
شاه سم قاطر پادگان! به هر سوی آن خورده صد دانه میخ
 فرو میرود توی پایم چو سیخ همی‌ترسم آخر به جرم قاچاق
 که مامور گردد برایم براق که این جزو آثار تاریخی است
 چرا که خطوط تهش منحنی است اگر عمر باقی است، سال دگر
 سپارم من آن را به امواج بحر که تا همچو زورق همراه باد
 رود گویی اصلا ز مادر نزاد و یا میزنم واکس بر رویه‌اش
گذارم سپس داخل موزه‌اش