داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
شعر طنز باحال
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦
 

«پسر برتر از دخترآمد پدید»
پسر جمله را گفت و چیزی ندید

نگو دخترک با یکی دسته بیل
سر آن پسر را شکسته جمیل

بگفتا: «جوابت نباشد جز این
نگویی دگر جمله‌ای اینچنین!

وگرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت به این دشمن است.»

پسر اندکی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده شکافت

پسر گفتش:«ای دختر محترم
که گفته که من از شما بهترم؟!

که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پری از همه سرتر است

پسر سخت بیجا کند، مرگ بید
که برتر ز دختر بیاید پدید!»

پس آن ضربه خیلی نشد نا به جا
که یک مغز معیوب شد جا به جا

*******************************************

خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمین‌تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یک‌دانه را هم من ندارم
آژانس ملکی امشب گفت با من:
مجرد بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم!
خداوندا تو ستارالعیوبی
و بر این نکته سوء‌ظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو می‌دانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا عیب بزرگی‌است
من عیب دیگری اصلا ندارم!
خودم می‌دانم این "اصلا" غلط بود
در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیه‌ای ده
خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو
گلایه قد یک ارزن ندارم!

*********************************************

گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از آن رابطه ی انسانی

که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی
حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را ؟
برده به دات کام و دات ارگ تو را؟
بهرت ایمیل زدم بیشترک

جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است

به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک

قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم

که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن
همه را جای OK کنسل کن

OFF کن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من ON ام
اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویس با دست
نامه یک حالت دیگر دارد

خط تو لطف مکرر دارد
خسته از Font و ز Format شده ام

دلخور از گردلی @ ( ات ) شده ام
کرد رپلای به لیلی مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد
هر چه گفتی که بکن خواهم کرد
زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سر آید قهرت...

********************************************

اهل عرفانم من
اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نیست
برجکی ساخته ام در دل شهر
طبقاتش هفده
همه را پیش فروش بنمودم
پولهایم همه در بانک سوئیس
به امانت باقی است
اهل عرفانم من
سفره نان و پنیری پهن است
مُتلی ساخته ام در نوشهر
باغهایم پر گل
از صدور پسته
جیبهایم سرشار
اهل عرفانم من
دامهایم همه پروارو قشنگ
گاوها رنگ به رنگ
کشت و صنعت دارم
چند هکتار زمین
همه شالیزار است
دختران ِ زیبا
صبح تا شام در آن دشت وسیع
بوته های شالی، درزمین میکارند
اهل عرفانم من
همه در سیر و سفر
از ژاپن تا اتریش
تا فراسوی پکن
خانه کوچک خوبی دارم
دردل شهر پاریس
جایتان بس خالی است
اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نیست
طبع شعری دارم
شعرها گفته ام از عرفانم
همه زیبا و قشنگ
همچو آن ویلایم
که بنا ساخته ام در چالوس
یاکه مانند سگم پشمالو
که بود فِرز و زرنگ
الغرض لقمه نانی باقی است
مردی هستم قانع
اهل عرفانم من ،کارو بارم بد نیست.

*******************************************

 دختری با مادرش در رختخواب


درددل می کرد با چشمی پر آب


گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست


زندگی از بهر من مطلوب نیست


گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟


روی دستت باد کردم مادرم!


سن من از بیست وشش افزون شد


دل میان سینه غرق خون شد


هیچ کس مجنون این لیلا نشد


شوهری از بهر من پیدا نشد


غم میان سینه شد انباشته


بوی ترشی خانه را برداشته!


مادرش چون حرف دختش را شنفت


خنده بر لب آمدش آهسته گفت:


دخترم بخت تو هم وا می شود


غنچه ی عشقت شکوفا می شود


غصه ها را از وجودت دور کن


این همه شوهر یکی را تور کن!


گفت دختر مادر محبوب من!


ای رفیق مهربان و خوب من!


گفته ام با دوستانم بارها


من بدم می آید از این کارها


در خیابان یا میان کوچه ها


سر به زیر و با وقارم هر کجا


کی نگاهی می کنم بر یک پسر


مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟


غیر از آن روزی که گشتم همسفر


با سعیدویاسر وایضا صفر


با سه تاشان رفته بودم سینما


بگذریم از مابقی ماجرا!


یک سری هم صحبت صادق شدم


او خرم کرد آخرش عاشق شدم


یک دو ماهی یار من بود و پرید


قلب من از عشق او خیری ندید


مصطفای حاج علی اصغر شله


یک زمانی عاشق من شد،بله


بعد جعفر یار من عباس بود


البته وسواسی وحساس بود


بعد ازآن وسواسی پر ادعا


شد رفیقم خان داداش المیرا


بعد او هم عاشق مانی شدم


بعد مانی عاشق هانی شدم


بعدهانی عاشق نادر شدم


بعد نادر عاشق ناصر شدم


مادرش آمد میان حرف او


گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!


گرچه من هم در زمان دختری


روز و شب بودم به فکر شوهری


لیک جز آن که تو را باشد پدر


دل نمی دادم به هرکس اینقدر


خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی


واقعا که پوز مادر را زدی.......
*******************************************

زوج بی عیب

بنده و همسرم هردو کچلیم
دشمن شانه و اصلاح سریم
هردو پای چپمان می لنگد
گویی رقصان همه جا جلوه گریم
در درون دهن هردوی ما
نیست دندان که یه چیزی بخوریم
گوشمان چون که کر است از این رو
رنج وراجی کس را نبریم
وعده هایی که بزرگان دانند
نشنیدیم و از آن بی خبریم
چونکه لالیم و نگوییم سخن
پرده راز کسی را ندریم
جفتمان صورتمان ابله روست
از نگه کردن هم بر حذریم
بس که زشتیم به دیوار اتاق
اینه نیست که در آن نگریم
نه سواد و نه کمالی داریم
زین سبب هردوی ما کله خریم
راحت از دغدغه بود و نبود
فارغ البال زهر شور و شریم
بسکه ما عاطل و باطل شده ایم
چون کوپن باطله ای بی ثمریم
هردو پیریم و خمیده قامت
هردو کم حوصله و بی هنریم
گرچه پولی به کف مانبود
عاشق و کشته سیر و سفریم
خوبه ارثی زپدر باقی ماند
ور نه ما مفت خور و بی ثمریم
ای خواننده چنین زوجی تو
دیدی در عمرت جان "کریم"؟!

                                                 کریم هویدایی 

*******************************************

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ تو صف اتوبوس

گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم

گفتم کجا میروی گفتا خودم ندانم

گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی

گفتم چگونه ای گفت در بند بی خیالی

گفتم تازه تازه شعر و غزل چه داری

گفتا که میسرایم شعر سپیدباری

گفتم زدولت عشق گفتا کودتا شد

گفتم رفیق گفتا کله پا شد

گفتم کجاست لیلی مشغول دلربایی

گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم بگو زخالش ان خال اتش افروز

گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده

گفتم بگو زیارش گفتا ولش نموده

گفتم چرا چگونه عاشق شدست مجنون

گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم کجاست جمشید جام جهان نمایش

گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم بگو زساقی حالا شده چه کاره

گفتا شده منشی در دفتر اداره

گفتم بگو ز زاهد ان راهنمای منزل

گفتا که دست خود را بردار از سر دل

گفتم بگو زمحمل یا از کجاوه یادی

گفتا پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم زساربان گو با کاروان غمها

گفتا اژانس دارد با تور دوردنیا

گفتمکه قاصدت کو ان باد صبح شرقی

گفتاکه جای خود را داده به فکس برقی

گفتم بیا زهدهد جوییم راه چاره

گفتا جای هدهد دیش است وماهواره

گفتم سلام مارا باد صبا کجا برد

گفتا به پست دادم اورد یا نیاورد

گفتم بگو زمشک اهوی دشت زنگی

گفتا ادکلن شد در شیبشه های رنگی

گفتم بلند بوده موی تو ان زمان ها

گفتا حبس بودم از ته زدند انرا

گفتم شمارا زندان حافظ مارا گرفتی

گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی