داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
شعر طنز مادر زن
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
 

این شب جمعه سر چند تا دونه چوب بلال
باز جنگی شد میان ما و سرکار عیال

بین جنجال و کتک کاری و بحث و گفتگو
کردمش تهدید جدی بر هفش ده تا هوو

پاتکی زد با سلاح گریه های بی امان
رفت و با مادر زنم بگذاشت آنرا در میان

روز دیگر اول صبح خروسخون خدا
شد خراب آوار رویم چشم بد دور از شما

مادرش آمد به ظاهر مهربان ، پنداشتی
تاکتیک جنگ را کرده بدل با آشتی

غیظ خود را کرده پنهان ، با وقار و با ادب
جای تعریف از زنم در مدح خود بگشود لب

گفت حتما تو مرا با دیگران سنجیده ای
مهربان تر از من آیا هیچکس را دیده ای

من برایت مهربان تر بوده ام یا مادرت
خاله ات یا عمه ات یا دایه ات یا خواهرت

تو بدی از ما چه دیدی ای نپخته نوجوان
فیل تو دیشب شنیدم رفته تا هندوستان

گفتمش آری به قربان قد و بالات من
مادر تنها عیالم ، خاک زیر پات من

آن قدر خوبی که دیشب پیش خود پنداشتم
کاش ده تا چون تو مادر زن به دنیا داشتم