داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
شعر طنز همه چی آرومه
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

من چه‌قد خوشبختم همه‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌چشم تو نگاهت پیداس!

من چه‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه‌قد خوشبختیم همه‌چی آرومه
چه‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!

اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ(همه‌چی آرومه)
اثری از من نیست، اثر باتومه!


 
 
شعر طنز کجاست
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
مدرک دیپلمم اینجاست ولی کار کجاست؟
هر کجایی که من مدرک خود را بردم
پاسخ این بود که یک پارتی پولدار کجاست؟
روز و شب هر چه دویدم پی همسر گفتند
از برای چو تویی همسر و غمخوار کجاست؟
پدر دختره تا دید مرا با فریاد
گفت اوٌل تو بگو درهم و دینار کجاست؟
خانه در جردن و شمران چه داری بچه؟
پست و عنوان و یا حجره و انبار کجاست؟
ست الماس و گلوبند زمرد که به آن
بکند دختر من فخر در انظار کجاست؟
یک عدد بنز مدل 98 دو در
تا کند فیس در آن در بر اغیار کجاست؟
اعتیاد ار که نداری و سلامت هستی
برگی پاکی ژن از دکتر و بهیار کجاست؟
هر چه فریاد زدم حرف مراکس نشنید
که به دادم برسد؟ گوش بدهکار کجاست؟
نیست چون بهر جوان عیب اکنون حمٌالم
توی میدان بکنم باربری، بار کجاست؟
مدرک دیپلم خود را بفروشم به دو پول
ایهالناس بگویید خریدار کجاست؟


 
 
شعر طنز «پسر برتر از دخترآمد پدید»
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

«پسر برتر از دخترآمد پدید»
پسراین جمله را گفت
و چیزی ندید

نگو دخترک با یکی دسته بیل
سر آن پسر را
شکسته جمیل

بگفتا: «جوابت نباشد جز این
نگویی دگر
جمله‌ای اینچنین!

وگرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت
به این دشمن است.»

پسر اندکی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده
شکافت

پسر گفتش:«ای دختر محترم
که گفته که من از
شما بهترم؟!

که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پری
از همه سرتر است

پسر سخت بیجا کند، مرگ بید
که برتر ز دختر
بیاید پدید!»

پس آن ضربه خیلی نشد نا به جا
که یک مغز
معیوب شد جا به جا


 
 
شعر طنز ضد پسر
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

کسی گفت: ای دختران به بیرون روید
تا پسرک ندید بدید شما را بدید

دختر، زبر و زرنگ است شدید
که پسر نصفش را هم در خود ندید

همه تان جزو این چهار دسته اید
آن پسر که گفتی، حساب کار آمد به دستش، پرید

مقصودم ازاین وب فقط خنده بید
از بس که شما پسرها بَـدید

خدا جنس مرد را آزمایشی آفرید
پس از آن زن برتر را آورد پدید

زن، زن را سوار برمرد دید
ولی مرد غیر از زمین هیچ ندید

زن هرچه را دوست داشت خرید
مرد فقط دید و حسرت کشید

مرد از صبح تا به شب دوید
آخر کارش به تیمارستان کشید

زن، سرور و سالار؛ آیا شما مَـردید؟
مرد تا کم آورد جامه خویش را درید

پسران فکر میکنید شما برترید؟
نه توهم زدید،اگرخوابید، بیدار شوید

از ازل تا به ابد زن موجود برتری ست
شما باید کوتاه بیایید، چاره چیست؟


 
 
شعر طنز و خنده دار زن گرفتن کره خر
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش

پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش

وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت

ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت

مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری

تـــو کــه هر روز به صحرا میری

وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم

ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم


پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم

ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم

تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی

نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی

تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت

پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت

هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تو را

یک جو از عقل به سر نیست تو را

به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی

بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی

بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری

بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری

بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری

بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری

یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار

تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار

بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس

بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس

جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا

روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا

بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری

بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری

وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده

بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه

می بــری مـــاده خــرت را حجله

بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله

بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت

پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت

تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود

موسم عــقــد تــو بــر پا نشود

پــس از امــروز بــرو بر سرکار

تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار