داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
توجه توجه
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
 

با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی

از اینکه به وبلاگ بنده سر زدید ممنون هستم

لطفا من را با دادن نظرات خود خوشحال کنید

و اگر صاحب وبلاگ یا وبسایت هستید خوشحال میشوم با شما دوست عزیز تبادل لینک کنم پس دوستان گرامی منو با عنوان شعر طنز عاشقانه لینک کنید و بهم خبر دهید تا در اسرع وقت لینکتان کنم

لطفا دوستان سوال نفرمایید شعرها را خودم نسروده ام و متاسفانه نام شاعر ها را هم نمیدانم که قرار دهم

با تشکر


 
 
شعر طنز مهمان بی انصاف
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
 

الا مهمان نگه بر ساعتت کن

برو فکری برای عادتت کن


نشستی همچنان مشغول خوردن

بکن رحمی به جیب خالی من


نمیدانی مگر میوه گران است

گلابی نرخ آن تا کهکشان است


گز و سوهان و گردو یا که پسته

بریزی در شکم هی بسته بسته!


دگر در خانه ام چیزی ندارم

دو دستی آورم نزدت گذارم


ندیدم تا کنون این گونه مهمان 

عجب غارتگری هستی به دوران


یکی از بچه هایت , بچه ام کشت

ز بس که می زند بر کله اش مشت


یکی از آن وروجک های شیطون

شده آویز پنکه عین میمون


دوتا لیوان شکسته دختر تو

شکسته استکان ها همسر تو


تو گویی زلزله آمد در اینجا

که این سان گشته وضع خانه ی ما


اگر مهمان حبیب حق تعالی ست

چرا از دست آن امروزه غوغاست!

 

شاعر : راشد انصاری


 
 
شعر طنز خانه تکانی 2
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
 

خانه تکانی کمرم را شکست

گردن و این بال و پرم را شکست

 

شستن فرش آخ چه حالی گرفت

بارکشی ، شافنرم را شکست

 

اول شب ، موقع تعویض لامپ

لوستر افتاد و سرم را شکست

 

بعد از آن هم کمد افتاد روم

بینی ناز و جگرم را شکست

 

خورد ترک پله ی آن نردبان

دنده و پهلو و برم را شکست

 

صندلی از بخت بدم لیز بود

یک دو سه جای دگرم را شکست

 

دسته ی پارو به سرم خورد سخت

عینک و این چشم ترم را شکست

 

خانه تکانی به چه روزم نشاند

نصف که نه ، بیشترم را شکست 



 

 
 
شعر طنز خانه تکانی
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
 

می تکانم خانه را چون زلزله
چون که خانم ، کرده اینک ولوله

گفته پوستت میکنم ای نازنین
یا میشوری ، یا میسابی ، یا همین

راه دیگر هم جلو پایم نهاد
راه نه،یک چاه در راهم نهاد

گفته است یا آنچه من گویم شود
یا که فردا مهر من اجرا شود

گفتمش: ای نازنین منزلم
هر چه گویی بی کلک ، من تابعم

دیگر از این حرف ها با من نزن
چاکرت هستم ، ز مهرت دم نزن

هر چه باشد ، پول مبل و البسه
کمتر از میزان مهر خالصه!

هر چه گویی ، هر چه خواهی میکنم
هر کجا را خواستی جمع میکنم

شیشه ها را ، پرده ها را ای عزیز
کل منزل بعد از آن گردد تمیز

آخرش هم جای مزد در جیب ما
می تکانی هر چه هست از جیب ما



 

 
 
شعر طنز پشت سر
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٩
 

می زند حرف دلش را پشت سر
آدم خوبی ست! اما پشت سر ،

می شود وحشی و بی فرهنگ و بد
می کند تغییر درجا! پشت سر

رو به رو هرگز نخواهد شد تمام
مشکلاتش می رسد تا … پشت سر

از جهات ِ مختلف در زندگی
لوطی و مرد است! الا پشت سر

موضع اش شفاف باشد پیش رو
هست سر تا پا معما پشت سر

هر کسی این جا به نوعی می خورد،
نان خود را…از جلو یاپشت سر!

“یوسفی” دیدم که غیبت می کند
پیش بابای “زلیخا” پشت سر

می زند زیر آب مادر را پسر،
تازگی ها پیش بابا پشت سر

هست آقاهای بالاسر زیاد
منتها کم هست آقا پشت سر!

 
با اجازه می روم خیلی یواش
تا ببینم چیست آیا پشت سر؟!

 

شاعر : راشد انصاری


 
 
شعر طنز یک لشکر گدا!
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٩
 

مى‏ رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا!
از دو سویت مى‏ رود، این‏ ور گدا، آن ور گدا!

گر دهى کمتر ز ده تومان حسابت مى ‏رسد
مى ‏کند گردن کلفتى، مى‏ کشد خنجر گدا!

با صداى دلخراشش ضجه مویه مى ‏کند
راستى در ضجه مویه مى‏ کند محشر گدا!

لعن و نفرین مى ‏کند گر قلب او را بشکنى
مى ‏کند محرومت از سرچشمه کوثر گدا!

بر تو مى ‏چسبد مثال مرد مومن بر ضریح
گر بگویى من ندارم، کى کند باور گدا؟!

هست دایم با خبر از قیمت ارز و طلا
داند از هر شخص دیگر نرخ را بهتر گدا!

گر روى در خانه‏ اش، اطراف شمران یا ونک
دست کم دارد سه تا منشى، دو تا نوکر گدا!

در صف بنزین اگر با او بداخلاقى کنى
مى‏ کند لاستیک ماشین ترا پنچر گدا!

گر گدایان را براى پول در یک صف کنى
صف کشد از شرق رى تا غرب بابلسر گدا!

بهر خارانیدن ران چون برى دستى به جیب
با هیاهو مى ‏رسند از راه، یک لشکر گدا!

خودکفا شد از گدا این شهر و من دارم یقین
مى‏ شود تا سال دیگر صادر از کشور گدا!

 

شاعر : ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
 
شعر طنز داماد آدم
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
 

دوش مادر زن به من پرخاش کرد

 هیکلم با چوب آش و لا ش کرد

 

گفت : ای داماد ، ای آدم نشو

 حیف آن دختر که من دادم به تو

 

من نمی دانستم آدم نیستی

 لایق لطف دمادم نیستی

 

هر کسی داماد شد در عمر خویش

 بی گمان یا خر بود یا گاومیش

 

گفتمش : من اول آدم بوده ام

 تاج گل بر فرق عالم بوده ام

 

بعد از روی جوانی خر شدم

 پایبند خانه و همسر شدم

 

آدم اول کم کمک خر می شود 

بعد از آن ناچار شوهر می شود

 

هر کسی کو زن گرفت از بی غمی

 نام او دیگر نباشد آدمی

 

غیر شوی حضرت حوا ، که بود

 شوهری «آدم» بر او صدها درود

 

حق تعالی نام او آدم گذاشت

 چون که این داماد ، مادر زن نداشت


 
 
شعر طنز مرد چهار زنه
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
 

دوستی داشتم لرستانی

یار دیرینه ی دبستانی

 

دیدمش بعد سالیان دراز

همرهش چار زن همه طناز

 

مات و مبهوت گشتم از حالش

که لری آهوان به دنبالش

 

گفتمش: چهار زن ؟ خدا برکت !

تو چگونه کنی ز جا حرکت

 

گفت : این کار ماجرا دارد

هر یکی حکمتی جدا دارد

 

اولی را که هست خوشگل و ناز

من گرفتم ز خطه ی شیراز

 

تا که شب ها قرینه ام باشد

سر او روی سینه ام باشد

 

بهر اوقات روزهایم نیز

زن گرفتم ز خطه ی تبریز

 

چون زن ترک ، خوش بر و بازوست

خانه دار و نظیف و کد بانوست

 

دست پختش که محشر کبراست

بهتر از آن سلیقه اش ، غوغاست

 

ظرف یک سال بسته ام بارم

چون زنی هم ز اصفهان دارم

 

کشد از ماست تار مویی را

یادمان داده صرفه جویی را

 

درکم و بیش اوستاد است او

متخصص در اقتصاد است او

 

بس که در اقتصاد پا دارد

بی گمان فوق دکترا دارد

 

زن چارم که ختم آنان است

شیری از خطه ی لرستان است

 

گفتمش با وجود آن سه هلو

زن چارم برای چیست؟ بگو

 

گفت گهگاه بنده گشتم اگر

عصبانی ز همسران دگر

 

آن زمان جای آن سه تا بی شک

این یکی را کشم به زیر کتک


 
 
شعر طنز مادر زن
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
 

این شب جمعه سر چند تا دونه چوب بلال
باز جنگی شد میان ما و سرکار عیال

بین جنجال و کتک کاری و بحث و گفتگو
کردمش تهدید جدی بر هفش ده تا هوو

پاتکی زد با سلاح گریه های بی امان
رفت و با مادر زنم بگذاشت آنرا در میان

روز دیگر اول صبح خروسخون خدا
شد خراب آوار رویم چشم بد دور از شما

مادرش آمد به ظاهر مهربان ، پنداشتی
تاکتیک جنگ را کرده بدل با آشتی

غیظ خود را کرده پنهان ، با وقار و با ادب
جای تعریف از زنم در مدح خود بگشود لب

گفت حتما تو مرا با دیگران سنجیده ای
مهربان تر از من آیا هیچکس را دیده ای

من برایت مهربان تر بوده ام یا مادرت
خاله ات یا عمه ات یا دایه ات یا خواهرت

تو بدی از ما چه دیدی ای نپخته نوجوان
فیل تو دیشب شنیدم رفته تا هندوستان

گفتمش آری به قربان قد و بالات من
مادر تنها عیالم ، خاک زیر پات من

آن قدر خوبی که دیشب پیش خود پنداشتم
کاش ده تا چون تو مادر زن به دنیا داشتم


 
 
شعر طنز مهندس
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
 

گرفتم بعد عمری مدرکی چند

و اینجانب شدم حالا مهندس

ندانستم که ریزد از چپ و راست

ز پایین و از آن بالا مهندس

غضنفر گاری اش را هول نمیداد

د یالا هول بده یالا مهندس

تقی هم چونه میزد کنج بازار

نمی ارزه واسم والا مهندس

به مرد قهوه چی میگفت اصغر

دو تا چایی قند پهلو مهندس

شنیدم کودکی میگفت در ده

به مردی با چپق خالو مهندس

ز جنب دکه ای بگذشت مردی

صدا آمد " آب آلبالو مهندس "

خلاصه میخورد خون جماعت

همیشه بدتر از زالو مهندس

شنیدم با تشر میگفت معمار

به آن وردست حمالش مهندس

همین مانده که از فردا بگویند

به گوساله و امثالش مهندس

یهو یاد سکینه کردم ای داد

فدای آن لب و خالش مهندس

شنیدم که عمل کرده دماغش

خبر داری از احوالش مهندس؟!

شنیدم بعد تنظیمات بینی

بهش میگن همه خانوم مهندس

سرت رو درد آوردم من مهندس

سخن از هر دری اومد مهندس

یکی سیگار میخواد اون سمت دکه

برو که مشتری اومد مهندس


 
 
شعر طنز دانشجویی 3
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

اهل دانشگاهم!

اما نیستم دانشجو

کارت من گمشده است

من به مشروط شدن نزدیکم

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان

نبضشان را می گیرم

هذیان هاشان را می فهمم

من ندیدم هرگز یک نمره بیست

من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

من در این دانشگاه چقدر مضطربم


 
 
شعر طنز دانشجویی 2 (درس را ول نکنیم)
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

  توی خانه انگار ، پدرم بود که گفت : درس را خوب بخوان
    درس را خوب بفهم : بلکه چیزی بشوی، درس را ول نکنیم
    چه کشنده است این درس
    چه خوش است دانشگاه ، سال بالایی ها چه صفایی دارند.
    همه شان سنواتی
    مدتش افزون باد
    من ندیدم همه شان ،بی گمان ، همه بیش از ده ترم است
    که همینجا ماندند
    همگی می دانند که تقلب خوب است
    و میانترم همیشه دو در است
    اصل خانم بابایی ست
    اصل پایان ترم است
    توی برگ کسی ، مسئله حل بشود ، همگی باخبرند
    دمشان گرم بابا!
    سال بالای ها درس را می فهمند
    ول نکردندش ما نیز درس را ول نکنیم.


 
 
شعر طنز دانشجویی 1
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

روزگارم بد نیست
تک ژتونی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن پولی
جزوه ای پر ز زیراکس دوستان
و علومی که در این نزدیکیست
لای این واحدها ، پای آن برگ سفید
توی پروندهء مشروطی و کسر واحد
اهل دانشگاهم
پیشه ام الافیست
گاهگاهی میروم دانشگاه
تا که سیمایم را استاد ببیند به کلاس
بلکه غیبت را حاضر بکند
که ز آموزش من ، جان سالم ببرم
چه خیالی چه خیالی… میدانم
خوب میدانم …
غیبتم بسیار است
حذف درس و کسریم اجباریست
من به مهمانی کسری رفتم
من به پشت اندوه
من به ایوان هراسانی و خواهش رفتم
رفتم از پلهء پاچه خواری بالا
تا به کوی استاد
تا به هوای نمره و استدعا
تا شب حسرت پاس کردن رفتم
نمره های اندک
استاد در آرزوی لحظه ای آرامش
شاگرد در آرزوی نمره ای افزایش
یاد هر درد و غم و بی پولی
تا که شاید دل استاد به رحم بیاید
ای دریغ از یک و نیم نمرهء پر پوچ و بها
من دانشجو ام
شغل من خوش تیپیست
گوشی ام یک نوکیا
عینکم آفتابیست
در خیالم جریان دارد پول ، جریان دارد کٍیف
مد ، از طرز لباسم پیداست
چشم ها را باید شست
پشت لنز باید برد
کار ما نیست شناسایی لنز رنگی
کار ما شاید اینست که در افسون عینک ، چهار چشم باشیم
پشت کافی نت اردو بزنیم
آی دی یک دوست بدوزیم و سر کار برویم چشم بر
عینکی باید داشت




 
 
شعر طنز وایبر و لاین
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۸
 

ز دست "لاین" و "وایبر" هر دو فریاد!


که ما را بد رقم کردند معتاد!


امان از "واتساپ" و "بی تالک" و "تانگو"


"اینستاگرام" که دیگر کرده بیداد..


چنان درگیر دنیای مجازیم


که دنیای حقیقی رفت از یاد


چه شد آن گوشیای ساده ی قبل؟


"اریکسون" ، "موتورلا" روحتان شاد!


ز "نوکیا" و آن "یازده دو صفرش"


گرفته تا به "شصت و شیش، هشتاد"!


چو آمد "اندرویید" و "سیم بی ان" رفت


برفت از دست دیگر، وقته آزاد..


چنان درگیر "استاتوس" و "پستیم"


که در "پیس" و "کپی" گشتیم استاد!


مدیر خانه و شغلم کمم بود!


مدیر این گروهم گشت مازاد!!!!


از آن روزی که گوشی گشت تعویض!


شدم بنده پنیر و همسرم کارد!!


اگر چه صد فرند " اد کرده" مارا


"بلاک" زندگی گشتیم: ای داد ..


خودم دانم نصیحت کار من نیست


"که خرما خورده را منع است ایراد"


تلف کردم همه وقتم به این شعر


"گروپی" تازه آن سو گشت ایجاد


هزاران "پی ام" ناخوانده را من


کنون باید بخوانم: اوه.. مای گاد...!!!


 
 
← صفحه بعد