داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
توجه توجه
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
 

با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی

از اینکه به وبلاگ بنده سر زدید ممنون هستم

لطفا من را با دادن نظرات خود خوشحال کنید

و اگر صاحب وبلاگ یا وبسایت هستید خوشحال میشوم با شما دوست عزیز تبادل لینک کنم پس دوستان گرامی منو با عنوان شعر طنز عاشقانه لینک کنید و بهم خبر دهید تا در اسرع وقت لینکتان کنم

لطفا دوستان سوال نفرمایید شعرها را خودم نسروده ام و متاسفانه نام شاعر ها را هم نمیدانم که قرار دهم

با تشکر


 
 
شعر طنز مهندس
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
 

گرفتم بعد عمری مدرکی چند

و اینجانب شدم حالا مهندس

ندانستم که ریزد از چپ و راست

ز پایین و از آن بالا مهندس

غضنفر گاری اش را هول نمیداد

د یالا هول بده یالا مهندس

تقی هم چونه میزد کنج بازار

نمی ارزه واسم والا مهندس

به مرد قهوه چی میگفت اصغر

دو تا چایی قند پهلو مهندس

شنیدم کودکی میگفت در ده

به مردی با چپق خالو مهندس

ز جنب دکه ای بگذشت مردی

صدا آمد " آب آلبالو مهندس "

خلاصه میخورد خون جماعت

همیشه بدتر از زالو مهندس

شنیدم با تشر میگفت معمار

به آن وردست حمالش مهندس

همین مانده که از فردا بگویند

به گوساله و امثالش مهندس

یهو یاد سکینه کردم ای داد

فدای آن لب و خالش مهندس

شنیدم که عمل کرده دماغش

خبر داری از احوالش مهندس؟!

شنیدم بعد تنظیمات بینی

بهش میگن همه خانوم مهندس

سرت رو درد آوردم من مهندس

سخن از هر دری اومد مهندس

یکی سیگار میخواد اون سمت دکه

برو که مشتری اومد مهندس


 
 
شعر طنز دانشجویی 3
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

اهل دانشگاهم!

اما نیستم دانشجو

کارت من گمشده است

من به مشروط شدن نزدیکم

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان

نبضشان را می گیرم

هذیان هاشان را می فهمم

من ندیدم هرگز یک نمره بیست

من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

من در این دانشگاه چقدر مضطربم


 
 
شعر طنز دانشجویی 2 (درس را ول نکنیم)
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

  توی خانه انگار ، پدرم بود که گفت : درس را خوب بخوان
    درس را خوب بفهم : بلکه چیزی بشوی، درس را ول نکنیم
    چه کشنده است این درس
    چه خوش است دانشگاه ، سال بالایی ها چه صفایی دارند.
    همه شان سنواتی
    مدتش افزون باد
    من ندیدم همه شان ،بی گمان ، همه بیش از ده ترم است
    که همینجا ماندند
    همگی می دانند که تقلب خوب است
    و میانترم همیشه دو در است
    اصل خانم بابایی ست
    اصل پایان ترم است
    توی برگ کسی ، مسئله حل بشود ، همگی باخبرند
    دمشان گرم بابا!
    سال بالای ها درس را می فهمند
    ول نکردندش ما نیز درس را ول نکنیم.


 
 
شعر طنز دانشجویی 1
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
 

روزگارم بد نیست
تک ژتونی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن پولی
جزوه ای پر ز زیراکس دوستان
و علومی که در این نزدیکیست
لای این واحدها ، پای آن برگ سفید
توی پروندهء مشروطی و کسر واحد
اهل دانشگاهم
پیشه ام الافیست
گاهگاهی میروم دانشگاه
تا که سیمایم را استاد ببیند به کلاس
بلکه غیبت را حاضر بکند
که ز آموزش من ، جان سالم ببرم
چه خیالی چه خیالی… میدانم
خوب میدانم …
غیبتم بسیار است
حذف درس و کسریم اجباریست
من به مهمانی کسری رفتم
من به پشت اندوه
من به ایوان هراسانی و خواهش رفتم
رفتم از پلهء پاچه خواری بالا
تا به کوی استاد
تا به هوای نمره و استدعا
تا شب حسرت پاس کردن رفتم
نمره های اندک
استاد در آرزوی لحظه ای آرامش
شاگرد در آرزوی نمره ای افزایش
یاد هر درد و غم و بی پولی
تا که شاید دل استاد به رحم بیاید
ای دریغ از یک و نیم نمرهء پر پوچ و بها
من دانشجو ام
شغل من خوش تیپیست
گوشی ام یک نوکیا
عینکم آفتابیست
در خیالم جریان دارد پول ، جریان دارد کٍیف
مد ، از طرز لباسم پیداست
چشم ها را باید شست
پشت لنز باید برد
کار ما نیست شناسایی لنز رنگی
کار ما شاید اینست که در افسون عینک ، چهار چشم باشیم
پشت کافی نت اردو بزنیم
آی دی یک دوست بدوزیم و سر کار برویم چشم بر
عینکی باید داشت




 
 
شعر طنز وایبر و لاین
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۸
 

ز دست "لاین" و "وایبر" هر دو فریاد!


که ما را بد رقم کردند معتاد!


امان از "واتساپ" و "بی تالک" و "تانگو"


"اینستاگرام" که دیگر کرده بیداد..


چنان درگیر دنیای مجازیم


که دنیای حقیقی رفت از یاد


چه شد آن گوشیای ساده ی قبل؟


"اریکسون" ، "موتورلا" روحتان شاد!


ز "نوکیا" و آن "یازده دو صفرش"


گرفته تا به "شصت و شیش، هشتاد"!


چو آمد "اندرویید" و "سیم بی ان" رفت


برفت از دست دیگر، وقته آزاد..


چنان درگیر "استاتوس" و "پستیم"


که در "پیس" و "کپی" گشتیم استاد!


مدیر خانه و شغلم کمم بود!


مدیر این گروهم گشت مازاد!!!!


از آن روزی که گوشی گشت تعویض!


شدم بنده پنیر و همسرم کارد!!


اگر چه صد فرند " اد کرده" مارا


"بلاک" زندگی گشتیم: ای داد ..


خودم دانم نصیحت کار من نیست


"که خرما خورده را منع است ایراد"


تلف کردم همه وقتم به این شعر


"گروپی" تازه آن سو گشت ایجاد


هزاران "پی ام" ناخوانده را من


کنون باید بخوانم: اوه.. مای گاد...!!!


 
 
شعر طنز یه قل دو قل
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

با این که بازار همه کساده

زنگ خور گوشی ت ولی زیاده

می گن که خیلی رفت و آمد داری

می گن که خیلی ام در آمد داری

این همه پول داری زکاتم می دی؟

من بمیرم تو مالیاتم می دی؟

می گن که پز می دی تو قوم و خویشا

بچه ها دیدنت دیشب تو گیشا

خاطرتو اونا که خیلی می خوان

شبا می یان زیر پل کریم خان

می پری با رجال گنده مُنده

شماره ی موبایلتم که رُنده

بچه ها دیدنت یه شب هراسون

داشتی می رفتی میدون خراسون

شبا می گن می ری سعادت آباد

نصف شبا می ری رو برج میلاد

عصرای جمعه هم ولی عصری

صبحای شنبه هم که چاررا قصری

همین جوری بچسب به رزق و روزی

نیفتادی تا که به روغن سوزی

کنار گل گیرت می گن نوشته:

دنده عقب نرو که خیلی زشته

خدا کنه یه روز مهندس بشی

می گن موتور داری مسافر کشی!

 

طنز مشترک سعید بیابانکی و جواد زهتاب



 
 
شعر طنز شوهر ذلیل
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۱
 

گشته اسباب غرور و دل خوشی

شوهری چاق و سیاه وجوش جوشی

بادماغ پهن خود چون سنگ پا

زهره ازهر کس برد بایک نگا

چون که چشمش لوچ و مخمورو لوند

حسن من یک باشداوبیند به چند

کله اش از مو آزاد است و طاس

آبرویم رفته بیش اهل ناس

مشک پرکشک آورد جایه شکم

صبح تا شب میخوردگوید چه کم

چون که خشم آرد شودسرخ گلی

نعره آرد برسرم چون بلبلی

ضربه بر من میزند باشصت فن

خواب از چشمم بدزدد درد تن

مادرى دارد سه سر دم اژدها

هرکجا خواهم روم گوید کجا

آن زبانش نیش دارد همچو مار

دورپاهایم بپیچد سیم خار

خواهرش را من چه گویم حرف چیست

حقه بازی آورد از ده چوبیست

گشته ام از دست این هرسه علیل

وای بر آن تیره بخته بی کسه شوهر ذلیل


 
 
شعر طنز پیغامگیر شاعران فارسی
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱
 

پیغام گیر  حافظ:

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم  مخور!

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم  مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری  پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور  !

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو  مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام  تو خواهم گفت پاسخ

 فلک را گر فرصتی دادی به  دستم

پیغام گیر فردوسی :

 نمی باشم امروز  اندر سرای

 که رسم ادب را بیارم به جای

 به  پیغامت ای دوست گویم جواب

 چو فردا بر آید بلند  آفتاب

پیغام گیر خیام:

 این چرخ فلک عمر مرا  داد به باد

 ممنون توام که کرده ای از من  یاد

 رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

 آیم چو  به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری  :

 در خانه  نباشم که سلامی گویم

 بگذاری اگر پیغام پاسخ  دهمت

 زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام  گیر مولوی :

 بهر سماع از خانه ام رفتم برون..  رقصان شوم!

 شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان  شوم !

 برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام  خود

 فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان  شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:

 تلیفون کرده ای  جانم فدایت!

 الهی مو به قوربون صدایت!

 چو  از صحرا بیایم نازنینم

 فرستم پاسخی از دل برایت  !


 
 
بخت و شانس (شعر طنز)
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩
 

بخت من خواب است بیدارش کنید

گر که بیمار است تیمارش کنید

مانده ام این بخت است یا بَختَک است

چون مُدام از بهر من در جُفتک است

موقعی که بخت را قسمت نمودند بر بشر

رانده گشتم از درش با تیپا و توپ وتشر

مرغ بخت از بام من تا بی نهایت پر کشید

بر در بختم زمانه با ملات آستر کشید

آب دریاها ز بختم خشک گردد چون کویر

گر که صد تا نان خَرم هر صد عدد باشد خمیر

گر کلنگی آید از سوی سماوات خدا

می خورد بر فرق من ، فرق سرم گردد دوتا

گر ببارد سیل رحمت از فراز آسمان

قطره ای از آن نبارد بر زمین خُشکمان

گر نظر بر زر کنم مس می شود از بخت من

دُر و گوهر می شود خر مُهره ای در دست من

چون به باغ اندر شوم گل های آن پژمرده اند

بلبلان برتارک سبز درختان مرده اند

گر بکارم دانه های گندم و جو همچنین

می زند از بخت من خرزهره سر از این زمین

گر زند همسایه ام میخی به دیوار اتاق

می شود آوار برفرق سرم الوار تاق


 
 
شعر طنز مرد زن مرده
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩
 

مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند

دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــر

بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می کنند

بعدٍ چنــــــدی کز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خـــــــود ! فکــــر دیگــــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می کنند

کـــــــــج نیندیشید فکــر همســـــــر دیگر نیَند

از برای بچـــه هاشان ، فکر مـــــــادر مـــی کنند


 
 
شعر طنز زن ذلیل
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩
 

الهی به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که با امر روحی فداک

نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آن شیر مردان با پیش بند

که در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام

به آنان که دارند با افتخار

نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که در گیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به آنان قرمه سبزی پزان قدر

به آن مادران به ظاهر پدر

الهی به آه دل زن ذلیل

به آن اشک چشمان کیوان سبیل

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

به زی ذی جماعت نما لطف خاص

نفرما از این یوغ ما را خلاص


 
 
حق تقدم دررانندگی(شعرطنز)
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٦
 

اگــــه یـه روز رفتی یــه جــــای دنیــــا
واسه خـودت ماشین خریدی اونجــــــا

یه چی بخر شبیه پیکـــــان بــــــــاشه
صندلیاش مدل جـــــوانـــــان بــــــاشه

وقتی کـــه پشت فـرمونش نشستـی
خواستی بفهمن کـه کجایی هستـی

اوّل کــــــــــار واســــــــه جـــلو پنجـره
یــــــه نعل اسب عــــالی یـــــادت نـره

یـــه وخ خیــــال نکن حـــاجیت جــواده
اون ورِ دنیـــــــــا بــد نظـــر زیـــــــــاده

تسبـیــــحتــو بـــپـیـــچ بدور شصــتـت
موبـــایلــــتم در آر بگیـــر تـــو دستــت

رعــــــــــــــــایت حــق تقــــدم بــــــده
گـــــــــازو بــگیر به هچکی ام راه نـــده

بـا هر کی خواس جلــــو بیفته لـج کن
برو جلوش فرمــونــــو فوری کـــج کـن

یـه دفـه مثــل اسـب وحشی رم کـــن
روی تـمــــــوم آدمـــــــا رو کـــم کـــن

همیشه دوبلـه واستـا راهـو ســـد کن
افسر اگــــــه نبــود چراغـــــــو رد کـن

سبقتو هر جور کــه دلـت خواس بگیـر
از چپ اگــــه مشکــــله از راس بگـیــر

تـــــا می بیـنی راه نمیـرن جمـــــاعت
لایی بکش بــــــرو بــا انـــد ســــرعت

نذار کسی تـــــــورو معـــطـل کنـــــــه
هیچکی نباید بـــا تـــو کـل کــل کنــــه

پشت چـــراغ اگه جلوت واســـــــتـادن
چــراغ که سبــز شد یــهو بـــــوق بـزن

تمــــــــوم آدمــــا بــــه جـــز تــــو خُـلن
نمیــــــــدونن چـــــــراغ چـــــیه مُنگُـلن

همه به جــز تو دست و پـــــــا چُلُـفتن
بـــــوق نـــزنی مـمـکــــنه راه نیــــفتن

راستی کــــــــمربنـــدتـو هــیچوخ نبـند
محل نده بـــــــــه این چیــزای چـــــرنـد

هر کی کمر بندشو بسته هــــــــو کـن
خودت فقـــط روی شکـم ولـــــــــو کـن

همینجوری کـــــه پشت رل نشـستی
بذار هـمه خیــــــــال کنن کــــه بستی

گشنه شدی یه مــــوقه پشــت فرمون
یــه چی بذار تــــــــــو دهنت بلمبــــون

دستــتو بیـــرون ببـــــــــــر از پنجـــــره
هر چقد آشغال داری شـــــوت کن بره

تخـمه اگـــه خوردی لُپاتـــــــــو پُف کن
پوستشو تـا هر جـــا که میره تُــف کن


 
 
شعر طنز پدر و پسر
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢
 

پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر

دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر

پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب

دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب

پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم

اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم

پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است

بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت

پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟

غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟

پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟

شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت

مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود

بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود

بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر

شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر

تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز

کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز

بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس

بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس

پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات

شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات

شــود مــوی مـن همچو دندان سپید

زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد


 
 
← صفحه بعد