داستان شعر طنز عاشقانه

برترین شعرها ی طنز عاطفی و عاشقانه

 
توجه توجه
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
 

با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی

از اینکه به وبلاگ بنده سر زدید ممنون هستم

لطفا من را با دادن نظرات خود خوشحال کنید

و اگر صاحب وبلاگ یا وبسایت هستید خوشحال میشوم با شما دوست عزیز تبادل لینک کنم پس دوستان گرامی منو با عنوان شعر طنز عاشقانه لینک کنید و بهم خبر دهید تا در اسرع وقت لینکتان کنم

لطفا دوستان سوال نفرمایید شعرها را خودم نسروده ام و متاسفانه نام شاعر ها را هم نمیدانم که قرار دهم

با تشکر


 
 
شعر طنز خواهر و برادر
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠
 


    یاد آن روزی که بودم اولی
    ناز و طناز و عزیز و فلفلی

    شاه خانه بودم و با داد و دود
    هر چه را میخواستم آماده بود

    وای از آن روزی که آمد دومی
    نق نقو و بد ادا و قم قمی

    من وزیر گشتم و افتادم زجا
    دومی به جای من گردید شاه

    تا به خود آیم و خودداری کنم
    سومی آمد و او شد خواهرم

    دختری زیبا و خوش رو مثل ماه
    من و داداشم کشیدیم سوز و اه

    جای سبزی و گل در زندگی
    سر رسید از گرد راه چهارمی

    دیگر آن خانه برایم تنگ شد
    سبزی گل در نگاهم سنگ شد

    داشتم میکردم عادت ناگهان
    پنجمی هم پا گشود بر این جهان

    گر چه بهر سوختن ۵ تن کافی نبود
    ششمی هیزم شد و ما مثل دود

    ناصر و منصور و شهناز و شهین احمد و فرهاد ...
    هفتم مهین خانمان گردید در هم بر همی

    سه قلو شد هشتمی و نهمی و دهمی
    ای امان و ای امان و ای امان ای امان از دست بابا و مامان

    مادرم شد بار دیگر حامله
    این که آید تیم فوتبال کامله

    ناصر و منصور و شهناز و شهین
    احمد و فرهاد و مهناز و مهین

    علی مردان خان گل و معصومه جان
    آخری هم میشود دروازه بان !!!


 
 
شعر طنز سربازی
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۸
 

خوشا روزی که من پنج ساله بودم
درون کوچه ها آواره بودم
چرا مادر مرا بیست ساله کردی
میان پادگان آواره کردی
دم دروازه شهر که رسیدم
صدای طبل و شیپور را شنیدم
به خود گفتم که این طبل نظام است
دو سال شخصی گری بر من حرام است
گروهبانان مرا بیچاره کردند
لباس شخصیم را پاره کردند
به خط کردند تراشیدند سرم را
لباس آشخوری کردند تنم را
لباس آشخوری رنگ زمین است
برادر غم مخور دنیا همین است
نگو خدمت بگو زندان هارون
که دل را در جوانی می کند خون
نگو خدمت بگو سرچشمه غم
نگهبانی زیاد مرخصی کم
مسلسل لوله خودکار دارد
گهی تک تیر گهی رگبار دارد
کلاغ پر می روم کاسه به دندان
برای خوردن یک لقمه نان
نوشتم نامه ای با برگ چایی
که هر وقت می خوری یادم بیایی
لب چشمه نشستم خوابم آمد
محبت های مادر یادم آمد
بمیرد آن که سربازی بنا کرد
تمام دختران را چشم به راه کرد
از آن روزی که سربازی بنا شد
ستم بر ما نشد بر دختران شد
گمان کردم که سربازی دو سال است
ندانستم که عمر یک جوان است


 
 
شعر طنز خدمت سربازی
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۸
 

خدمت شبیه یک درد اصلاً دوا ندارد
باید معاف باشی، چون او که پا ندارد


وقتی که قورمه سبزی بوی چمن گرفته
سرباز یا مریض است یا اشتها ندارد

وقتی غذا ندارد طعمی به غیرِ کافور
یک لحظه خواب شیرین گردان ما ندارد

از بسکه توی پوتین پاها مچاله گشته
سرباز احتیاجی به سنگ پا ندارد

آن کادر کل گردان بد نیست، افتضاح است
فرمان ایست، از نو... اصلاً صدا ندارد

از بس به دور پرچم سربازها دویدند
حمام و دستشویی امروز جا ندارد

در دستشوییِ هنگ سرهنگ مار دیدهست
گفتم: که من میترسم، گفتا: بیا، ندارد

گفتم: جناب سروان، آخر چرا؟ چگونه؟
با یک لگد به من گفت: ارتش چرا ندارد

شاعر : علی اصغر شیری


 
 
شعر طنز نتیجه گیری
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
 

پـدر وامی گـرفت و در به در شد
وَ ایـضاً غـصـه هایــش بـیـشتر شد
جگر می خورد شب های گذشته!
غــذایــش نـاگـهان خونِ جگر شد
عقــب افـتـاد قــسطِ وام هایـش
از ایــن بابـت پــریـشان و پکر شد
اگــرچه ضامــنِ او مـعتبــر بـود
پــس از وامِ پـــدر نـامـعـتـبر شد!
پـروستـاتـش شبـی از کار افـتاد!
اسیــر درد زانــــو و کـــــمر شد!
فـراری گـشت بـعدَش چند ماهی
شبیـه « ریگی » و « ملا عمر » شد!
برای بچـه هـایش نقشه ها داشت
ولیـکـن نقشــه هایـش بی ثمر شد
طلبکاران ســراغـش را گـرفـتند
وَ مادر گــفــت: « راهـیِ سفر شد »
پـدر هـی از فلان جا زنگ می زد
وَ می پــرسیـد: « آیا دفع شر شد؟!»
خلاصــه عـاقــبــت او را گرفتند
به زندان رفــت و یک فرد دگر شد
گرفتــم بـعد از او مـن وامِ خوبی!
پــدر این گونـه الگــوی پـسر شد!
و در پایان بــگیـریم ایـن نـتیجه:
پســر هــم عـاقبت مــثل پدر شد!

 

شاعر : امیر حسین خوشحال (کولی)


 
 
شعر طنز روسیاه
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
 

در میانِ غصـــه هایــم گـاه گاه

می کِـشم از دسـت دانــشگاه آه

بر سر خود می زنـم از شـهــریه

گرچه قسطی می شود تا چند ماه

پاتـوقم بـعد از غذای سلف هست

تا سحــر در مــستــراح خوابگاه!

این همه شهـــریه و پـــول زیاد

ای دریغ از خدمت و قـدری رفاه

نمره ات را با تــــرازو می دهـد!

گر به استادت کنـــی با غم نگاه!

بـارهـا کـافــی نـتِ دانـشـــکده

کــرده تحقیقات من را رو به راه!

جای غـــم دارد، کلاس درس ما

سال ها شـــد با عـروسی اشتباه!

مدرک خود را گــرفـتــم عاقبت

بی ثوادم! همچنــان، رویـم سیاه

 

شاعر : امیرحسین خوش حال « کولی »


 
 
شعر طنز می خواهم
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٤
 

گفته بودم که تو را می خواهم
آری،آری، به خـدا می خواهــم

عاشقــم،جرم من این است فـقط
ذره ای مهر و وفا می خـواهـم

آن قدَر خوشــگل و خوش اطواری
که یکی نه ، دو سه تا می خواهم!

چشــم نامحرم اگــر دید تو را
چشمش از کاسه جدا می خواهــم

کاش یــک ذره تـپل تر بــودی
تا بگویم که چرا می خواهـم؟!

بنده از جنـس بـشر بـــیزارم
بلکه یک مرغ دو پا می خواهم!

شاعر : راشد انصاری


 
 
شعر طنز مهمان بی انصاف
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
 

الا مهمان نگه بر ساعتت کن

برو فکری برای عادتت کن


نشستی همچنان مشغول خوردن

بکن رحمی به جیب خالی من


نمیدانی مگر میوه گران است

گلابی نرخ آن تا کهکشان است


گز و سوهان و گردو یا که پسته

بریزی در شکم هی بسته بسته!


دگر در خانه ام چیزی ندارم

دو دستی آورم نزدت گذارم


ندیدم تا کنون این گونه مهمان 

عجب غارتگری هستی به دوران


یکی از بچه هایت , بچه ام کشت

ز بس که می زند بر کله اش مشت


یکی از آن وروجک های شیطون

شده آویز پنکه عین میمون


دوتا لیوان شکسته دختر تو

شکسته استکان ها همسر تو


تو گویی زلزله آمد در اینجا

که این سان گشته وضع خانه ی ما


اگر مهمان حبیب حق تعالی ست

چرا از دست آن امروزه غوغاست!

 

شاعر : راشد انصاری


 
 
شعر طنز خانه تکانی 2
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
 

خانه تکانی کمرم را شکست

گردن و این بال و پرم را شکست

 

شستن فرش آخ چه حالی گرفت

بارکشی ، شافنرم را شکست

 

اول شب ، موقع تعویض لامپ

لوستر افتاد و سرم را شکست

 

بعد از آن هم کمد افتاد روم

بینی ناز و جگرم را شکست

 

خورد ترک پله ی آن نردبان

دنده و پهلو و برم را شکست

 

صندلی از بخت بدم لیز بود

یک دو سه جای دگرم را شکست

 

دسته ی پارو به سرم خورد سخت

عینک و این چشم ترم را شکست

 

خانه تکانی به چه روزم نشاند

نصف که نه ، بیشترم را شکست 



 

 
 
شعر طنز خانه تکانی
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
 

می تکانم خانه را چون زلزله
چون که خانم ، کرده اینک ولوله

گفته پوستت میکنم ای نازنین
یا میشوری ، یا میسابی ، یا همین

راه دیگر هم جلو پایم نهاد
راه نه،یک چاه در راهم نهاد

گفته است یا آنچه من گویم شود
یا که فردا مهر من اجرا شود

گفتمش: ای نازنین منزلم
هر چه گویی بی کلک ، من تابعم

دیگر از این حرف ها با من نزن
چاکرت هستم ، ز مهرت دم نزن

هر چه باشد ، پول مبل و البسه
کمتر از میزان مهر خالصه!

هر چه گویی ، هر چه خواهی میکنم
هر کجا را خواستی جمع میکنم

شیشه ها را ، پرده ها را ای عزیز
کل منزل بعد از آن گردد تمیز

آخرش هم جای مزد در جیب ما
می تکانی هر چه هست از جیب ما



 

 
 
شعر طنز پشت سر
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٩
 

می زند حرف دلش را پشت سر
آدم خوبی ست! اما پشت سر ،

می شود وحشی و بی فرهنگ و بد
می کند تغییر درجا! پشت سر

رو به رو هرگز نخواهد شد تمام
مشکلاتش می رسد تا … پشت سر

از جهات ِ مختلف در زندگی
لوطی و مرد است! الا پشت سر

موضع اش شفاف باشد پیش رو
هست سر تا پا معما پشت سر

هر کسی این جا به نوعی می خورد،
نان خود را…از جلو یاپشت سر!

“یوسفی” دیدم که غیبت می کند
پیش بابای “زلیخا” پشت سر

می زند زیر آب مادر را پسر،
تازگی ها پیش بابا پشت سر

هست آقاهای بالاسر زیاد
منتها کم هست آقا پشت سر!

 
با اجازه می روم خیلی یواش
تا ببینم چیست آیا پشت سر؟!

 

شاعر : راشد انصاری


 
 
شعر طنز یک لشکر گدا!
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٩
 

مى‏ رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا!
از دو سویت مى‏ رود، این‏ ور گدا، آن ور گدا!

گر دهى کمتر ز ده تومان حسابت مى ‏رسد
مى ‏کند گردن کلفتى، مى‏ کشد خنجر گدا!

با صداى دلخراشش ضجه مویه مى ‏کند
راستى در ضجه مویه مى‏ کند محشر گدا!

لعن و نفرین مى ‏کند گر قلب او را بشکنى
مى ‏کند محرومت از سرچشمه کوثر گدا!

بر تو مى ‏چسبد مثال مرد مومن بر ضریح
گر بگویى من ندارم، کى کند باور گدا؟!

هست دایم با خبر از قیمت ارز و طلا
داند از هر شخص دیگر نرخ را بهتر گدا!

گر روى در خانه‏ اش، اطراف شمران یا ونک
دست کم دارد سه تا منشى، دو تا نوکر گدا!

در صف بنزین اگر با او بداخلاقى کنى
مى‏ کند لاستیک ماشین ترا پنچر گدا!

گر گدایان را براى پول در یک صف کنى
صف کشد از شرق رى تا غرب بابلسر گدا!

بهر خارانیدن ران چون برى دستى به جیب
با هیاهو مى ‏رسند از راه، یک لشکر گدا!

خودکفا شد از گدا این شهر و من دارم یقین
مى‏ شود تا سال دیگر صادر از کشور گدا!

 

شاعر : ابوالفضل زرویی نصرآباد


 
 
شعر طنز داماد آدم
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
 

دوش مادر زن به من پرخاش کرد

 هیکلم با چوب آش و لا ش کرد

 

گفت : ای داماد ، ای آدم نشو

 حیف آن دختر که من دادم به تو

 

من نمی دانستم آدم نیستی

 لایق لطف دمادم نیستی

 

هر کسی داماد شد در عمر خویش

 بی گمان یا خر بود یا گاومیش

 

گفتمش : من اول آدم بوده ام

 تاج گل بر فرق عالم بوده ام

 

بعد از روی جوانی خر شدم

 پایبند خانه و همسر شدم

 

آدم اول کم کمک خر می شود 

بعد از آن ناچار شوهر می شود

 

هر کسی کو زن گرفت از بی غمی

 نام او دیگر نباشد آدمی

 

غیر شوی حضرت حوا ، که بود

 شوهری «آدم» بر او صدها درود

 

حق تعالی نام او آدم گذاشت

 چون که این داماد ، مادر زن نداشت


 
 
شعر طنز مرد چهار زنه
نویسنده : سهیل شریفی - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
 

دوستی داشتم لرستانی

یار دیرینه ی دبستانی

 

دیدمش بعد سالیان دراز

همرهش چار زن همه طناز

 

مات و مبهوت گشتم از حالش

که لری آهوان به دنبالش

 

گفتمش: چهار زن ؟ خدا برکت !

تو چگونه کنی ز جا حرکت

 

گفت : این کار ماجرا دارد

هر یکی حکمتی جدا دارد

 

اولی را که هست خوشگل و ناز

من گرفتم ز خطه ی شیراز

 

تا که شب ها قرینه ام باشد

سر او روی سینه ام باشد

 

بهر اوقات روزهایم نیز

زن گرفتم ز خطه ی تبریز

 

چون زن ترک ، خوش بر و بازوست

خانه دار و نظیف و کد بانوست

 

دست پختش که محشر کبراست

بهتر از آن سلیقه اش ، غوغاست

 

ظرف یک سال بسته ام بارم

چون زنی هم ز اصفهان دارم

 

کشد از ماست تار مویی را

یادمان داده صرفه جویی را

 

درکم و بیش اوستاد است او

متخصص در اقتصاد است او

 

بس که در اقتصاد پا دارد

بی گمان فوق دکترا دارد

 

زن چارم که ختم آنان است

شیری از خطه ی لرستان است

 

گفتمش با وجود آن سه هلو

زن چارم برای چیست؟ بگو

 

گفت گهگاه بنده گشتم اگر

عصبانی ز همسران دگر

 

آن زمان جای آن سه تا بی شک

این یکی را کشم به زیر کتک


 
 
← صفحه بعد