نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٢:۳٢ ب.ظ روز ۱۳٩۸/٢/۱٢
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٢:٥۳ ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳٠
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٦:٥٧ ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦
با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی
از اینکه به وبلاگ بنده سر زدید ممنون هستم
لطفا من را با دادن نظرات خود خوشحال کنید
و اگر صاحب وبلاگ یا وبسایت هستید خوشحال میشوم با شما دوست عزیز تبادل لینک کنم پس دوستان گرامی منو با عنوان شعر طنز عاشقانه لینک کنید و بهم خبر دهید تا در اسرع وقت لینکتان کنم
لطفا دوستان سوال نفرمایید شعرها را خودم نسروده ام و متاسفانه نام شاعر ها را هم نمیدانم که قرار دهم
با تشکر
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٢:٠٦ ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٤
گرفتم بعد عمری مدرکی چند
و اینجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ریزد از چپ و راست
ز پایین و از آن بالا مهندس
غضنفر گاری اش را هول نمیداد
د یالا هول بده یالا مهندس
تقی هم چونه میزد کنج بازار
نمی ارزه واسم والا مهندس
به مرد قهوه چی میگفت اصغر
دو تا چایی قند پهلو مهندس
شنیدم کودکی میگفت در ده
به مردی با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه ای بگذشت مردی
صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
خلاصه میخورد خون جماعت
همیشه بدتر از زالو مهندس
شنیدم با تشر میگفت معمار
به آن وردست حمالش مهندس
همین مانده که از فردا بگویند
به گوساله و امثالش مهندس
یهو یاد سکینه کردم ای داد
فدای آن لب و خالش مهندس
شنیدم که عمل کرده دماغش
خبر داری از احوالش مهندس؟!
شنیدم بعد تنظیمات بینی
بهش میگن همه خانوم مهندس
سرت رو درد آوردم من مهندس
سخن از هر دری اومد مهندس
یکی سیگار میخواد اون سمت دکه
برو که مشتری اومد مهندس
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٦:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٧
وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود
من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود
درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود
بسکه بودم سر بزیر و در غذا کافور بود
رخت دامادی پدر با زور کرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود
چندباری خواستگاری رفته بودم بد نیود
میوه می خوردیم و کلا سور و ساتم جور بود
این یکی گیسو کمند و وان یکی بینی بلند!
این یکی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود
سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود
خانواده گرچه یک اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود
کیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سکه مهر خانم مزبور بود
با خودم گفتم که کی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!
این غزل را توی زندان من سرودم یک نفس
شاهدم ناصر سه کلّه با کَرم وافور بود...
زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یک زن دیگر اگر مقدور بود
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٢
رفته بودم دیدن اهل قبور
عاشقم شد پیرمرد مرده شور!
پای او شل بود و دندانی نداشت
چشمهایش هم کج و هم نیمه کور
روی هر قبری نشستم دیدمش
کم کمک آمد جلو آن لندهور
گفت هفتاد و دو ساله روز و شب
می کنم از توی قبرستان عبور
بوده ام اما مجرد تا به حال
شاید از روی غرض یا از غرور
دیدمت من را پسندیدی تو هم
پس در و تخته شود امروز جور
سکه چون ارزش ندارد توی قبر
مهریه ت یک لا کفن، یک دانه گور!
هفت تا میت بشویم رایگان
از فک و فامیلتان، نزدیک و دور
شیربهایت می شود با نرخ روز
سدر و کافور و کفن، حد وفور
چون تفاهم هم مهم است این وسط
گاه گاهی مرده ای را هم بشور!
روزهایی راحتی از پخت و پز
جمعه شب ها می رسد کلی نذور!
در بهش زهرا برایت قبر خوب
نصف قیمت می کنم من جفت و جور!
گر جوابت مثبت است افتاده ای
هفت شب جشن و عروسی و سرور
من بله گفتم به او با یک دلیل
چون که شوهر گیر می آید به زور!
یک عدد خرما دهان من گذاشت
با کفن روی سرم انداخت تور!
اشهدی خواند و همان جا روی قبر
عقد کرد آخر مرا آن مرده شور!
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ۸:٥٧ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱
خانمــی با همســــــرش گفــت اینچنیـــــن :
کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن !
ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل !
خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال !
هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو
غیـــــــر خرج عیـــــد و … غیــــر از رختِ نو
“سین” یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید
تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد
“سین” دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن
تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن !
“سین” سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ
دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ
“سین” چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ
تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ
“سین” پنجـم ، سمــــع دستـــورات مــن !
تا ببالــــــم مـــــن به خــود ، در انجمــــن !
….
آنگه ، آن بانـــــو ، کمـــــــی اندیشــــه کرد
رندی و دوز و کلَـــــــــک را پیشــــــــه کرد !
گفــــــت با ناز و کرشمـــــه ، آن عیـــــال !!
من دو “سین” کم دارم ، ای نیکـو خصال !
….
گفت شویش : من کنــــــــــون یاری کنم
با عیال خویـــــــــش ، همکـــــاری کنم !!
“سین” ششم ، سنگ قبـــری بهر من !
تا ز من عبـــــــرت بگیرد مـــــــــرد و زن !
“سین” هفتم ، سوره ی الحمد خوان …
بعد مرگــــــم ، بَهر شــــوی بی زبان !!!
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٢:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
از چی بگــــم برات ؟ شاید قصه دوس داری قصهء امتحان تو دانشــگاهِ روستایی
اگه قصه تلخه ، مثه چایی تو استکانِ بد ترین جای دنیا ، سالنِ امتحانِ
که نشستند مثه بُــز و هی میگن کاشکی یه مراقبِ خوب جای این لجن داشتیم
رضا برگـشــت ، از بغلی جوابِ گرفت یهو مراقب پرید روش تقلبو گرفت
اون مراقـبِ بد ، با داد و فریاد گفــت زود برو بیرون ، ولـی دَرَم قفل بود …
بدبخــــت شدم ، تقلبُ گرفت ازم ایـــــزد ای کاش جای گرفتنش، یکم منو میزد
اون دانشجو مُـــرد ، در راه کلاسـی که مراقبـش دل نداره ، مثـه پلاسـتیکه
اصَـن سیـنگل میخواد، دفتـرو کتابُ ببـنده دیگه درس نمیخونه، میگه مدرک کیـلو چنده
از چی بگـــــــــم؟ استادی که خیلی خوشگله یا جوابِ ســؤالی که خیلی مشگله؟
یا اون مراقـب که تقـلـبُ هی کِــــــش بده دلم میخواد با خوار مادرش وفقش بده
هی گفت جاتُ عــوض کنُ من حوصله کــردم تـــو سالن امتحانات یه مُدلِ برده ام
یـهـو دیـدی برگـهء امتــحانُ ذره ذره کــردمُ کارِ خودمــو خودشــو یه سَــــره کردم
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٦:۳۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢
ازدحام و فشار از هر سو
زور آرنج و ضربه زانو
بدترین بوی عالم است الحق
بوی سیر و پیاز و عطر و عرق
کارمند و محصل و عملی
کامبیز و غضنفر و مملی
تاجر و دزد و دکتر و بیکار
لاغروچاق و سالم و بیمار
حرفهای سیاسی و گلهها
بحث تبعیضها و فاصلهها
گاه دعوای عدهای سالار
فحشهای بهشدت کشدار
یک نفرغرق در سطور کتاب
یک نفر هم کنار او در خواب
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ۱۱:٠۱ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤
پسرم، در زمان دَقیانوس
پسری بود نام او «قُلیوس»
مثل آشیل بود و رویین تن
بدنش سفت بود عین چُدَن
بود هنگام جنگ در کشور
دست تنها، حریف یک لشکر
نه کس مثل و هم ردیفش بود
نه کس در جهان حریفش بود
تا زد و عشق بر دلش تابید
شُتُر عشق بر دَرَش خوابید
پهلوان را به یک دراز و نشست
دختری ریزه میزه، داد شکست
در نبرد جمالِ صورت و صوت
ای بسا پهلوان که شد ناک اوت
می کند هرکسی، به هر تقدیر
پیشِ یک دلبری گلویش گیر
نرود عشق، خواه یا نا خواه
تا نشیند طرف به خاک سیاه
باری آن پهلوان نام آور
داد تغییر شغل و شد شوهر
بعد عمری نبرد مردانه
شد سلحشور آشپزخانه
وز پس عشق نا بهنگامی
از شکوهش نماند جز نامی
ای بسا مردمان که گمنامند
کشته ی عشق نابهنگامند
عاشق یار دلفروز شدند
نشکفتندو غنچه سوز شدند
نیست در عشق ،نام و پول و پله
پسرم بیخودی نکن عجله
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٥:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه
من چهقد خوشبختم همهچی آرومه
مانتوها چسبونن، همهچی معلومه!
بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خطچشم تو نگاهت پیداس!
من چهقد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همهچی ارزونه
همهچی آرومه غصهها خوابیدن
پول خوبی میدن واسهی زاییدن!
ما چهقد خوشبختیم همهچی آرومه
چهکسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟
غول بدبختی رو غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!
قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایهی میز کسی نیست کلی میله
شیشهی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!
تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطرههای خون نیست
نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!
اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضیجاها وازلین میمالم!
زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی...
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!
این ترانهی قشنگ(همهچی آرومه)
اثری از من نیست، اثر باتومه!
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٥:۱۸ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
مدرک دیپلمم اینجاست ولی کار کجاست؟
هر کجایی که من مدرک خود را بردم
پاسخ این بود که یک پارتی پولدار کجاست؟
روز و شب هر چه دویدم پی همسر گفتند
از برای چو تویی همسر و غمخوار کجاست؟
پدر دختره تا دید مرا با فریاد
گفت اوٌل تو بگو درهم و دینار کجاست؟
خانه در جردن و شمران چه داری بچه؟
پست و عنوان و یا حجره و انبار کجاست؟
ست الماس و گلوبند زمرد که به آن
بکند دختر من فخر در انظار کجاست؟
یک عدد بنز مدل 98 دو در
تا کند فیس در آن در بر اغیار کجاست؟
اعتیاد ار که نداری و سلامت هستی
برگی پاکی ژن از دکتر و بهیار کجاست؟
هر چه فریاد زدم حرف مراکس نشنید
که به دادم برسد؟ گوش بدهکار کجاست؟
نیست چون بهر جوان عیب اکنون حمٌالم
توی میدان بکنم باربری، بار کجاست؟
مدرک دیپلم خود را بفروشم به دو پول
ایهالناس بگویید خریدار کجاست؟
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٥:۱٤ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
«پسر برتر از دخترآمد پدید»
پسراین جمله را گفت
و چیزی ندید
نگو دخترک با یکی دسته بیل
سر آن پسر را
شکسته جمیل
بگفتا: «جوابت نباشد جز این
نگویی دگر
جملهای اینچنین!
وگرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت
به این دشمن است.»
پسر اندکی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده
شکافت
پسر گفتش:«ای دختر محترم
که گفته که من از
شما بهترم؟!
که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پری
از همه سرتر است
پسر سخت بیجا کند، مرگ بید
که برتر ز دختر
بیاید پدید!»
پس آن ضربه خیلی نشد نا به جا
که یک مغز
معیوب شد جا به جا
نویسنده :
سهیل شریفی - ساعت ٥:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
کسی گفت: ای دختران به بیرون روید
تا پسرک ندید بدید شما را بدید
دختر، زبر و زرنگ است شدید
که پسر نصفش را هم در خود ندید
همه تان جزو این چهار دسته اید
آن پسر که گفتی، حساب کار آمد به دستش، پرید
مقصودم ازاین وب فقط خنده بید
از بس که شما پسرها بَـدید
خدا جنس مرد را آزمایشی آفرید
پس از آن زن برتر را آورد پدید
زن، زن را سوار برمرد دید
ولی مرد غیر از زمین هیچ ندید
زن هرچه را دوست داشت خرید
مرد فقط دید و حسرت کشید
مرد از صبح تا به شب دوید
آخر کارش به تیمارستان کشید
زن، سرور و سالار؛ آیا شما مَـردید؟
مرد تا کم آورد جامه خویش را درید
پسران فکر میکنید شما برترید؟
نه توهم زدید،اگرخوابید، بیدار شوید
از ازل تا به ابد زن موجود برتری ست
شما باید کوتاه بیایید، چاره چیست؟
← صفحه بعد